همیشه از دختر بودنم بدم میومد اما دوبار توی زندگیم بهش افتخار کردم.یه بار وقتی غریبه شد همه ی زندگیم.بهم احترام گذاشت و با تمام وجودش عاشم شد.
یه بارم الان.الان که حس مادر بودن دارم.حس اینکه دو تا کوچولو به من نیاز دارن.هر روز به حرفام گوش میدن.اولین باره دوست داشتن بدون توقع رو تجربه می کنم.دوستشون دارم. نگرانشونم.بی صبرانه منتظرم تکون بخورن.این دوران رو باهمه ی سختی هاش دوست دارم.درسته شبها نمی تونم بخوابم.نفس کشیدن برام سخت شده.نمی تونم برم گردش اما اونقدر کوچولوها بهم حس خوبی دادن که تحمل کردن اینا راحته.
غریبه ،اونقدر حس خوبی برام داره وقتی میبینی مشکلی دارم سریع اینترنت میگردی ببینی طبیعیه یا نه.اونقدر حس خوبی داره وقتی می خوام از جام بلند شم سرم داد میزنی.
اونقدر حس خوبی داره وقتی به نگرانی هام احترام میذاری بغلم میکنی و میگی نگران هیچی نباش.
اونقدر حس خوبی داره وقتی با ذوق و شوق به همه از دوقلوهات میگی.
غریبه
دوست دارم کوچولوها شبیه تو باشن...