تبليغاتX
و ابلهانه می پندارند که حق زیستن دارند




















سه شنبه 8 فروردین1391
وقتی حس می کنی کسی همیشه همراهته مراقب همه ی حرفات ،همه ی کارات و احساساتت باید باشی.باید این حس نفرت رو فراموش کنم.باید بخشیدن رو به کوچولوهام یاد بدم.باید قشنگیهای دنیا رو نشونشون بدم.

همیشه از دختر بودنم بدم میومد اما دوبار توی زندگیم بهش افتخار کردم.یه بار وقتی غریبه شد همه ی زندگیم.بهم احترام گذاشت و با تمام وجودش عاشم شد.

یه بارم  الان.الان که حس مادر بودن دارم.حس اینکه دو تا کوچولو به من نیاز دارن.هر روز به حرفام گوش میدن.اولین باره دوست داشتن بدون توقع رو تجربه می کنم.دوستشون دارم. نگرانشونم.بی صبرانه منتظرم تکون بخورن.این دوران رو باهمه ی سختی هاش دوست دارم.درسته شبها نمی تونم بخوابم.نفس کشیدن برام سخت شده.نمی تونم برم گردش اما اونقدر کوچولوها بهم حس خوبی دادن که تحمل کردن اینا راحته.

غریبه ،اونقدر حس خوبی برام داره وقتی میبینی مشکلی دارم سریع اینترنت میگردی ببینی طبیعیه یا نه.اونقدر حس خوبی داره وقتی می خوام از جام بلند شم سرم داد میزنی.

اونقدر حس خوبی داره وقتی به نگرانی هام احترام میذاری بغلم میکنی و میگی نگران هیچی نباش.

اونقدر حس خوبی داره وقتی با ذوق و شوق به همه از دوقلوهات میگی.

غریبه

دوست دارم کوچولوها شبیه تو باشن...

+ 13:1
سه شنبه 11 بهمن1390
عجيب ترين حس زندگيمو دارم تجربه مي كنم.نميشه اصلا گفت كه چجوريه.اينكه يه چيزي توي بدنت داره شكل مي گيره. از تو جون ميگيره.بعضي وقتها به شكمم دست ميكشم احساس ميكنم اونم منو حس ميكنه.خيلي باحاله. همه جا باهامه.هيچ جايي تنها نيستم.دنيا برام يه جور ديگه يي شده.كمتر عصباني ميشم.بدي هارو كمتر ميبينم.حالا مي فهمم چرا مادرها مهربونتر از همه هستند.

+ 14:15
شنبه 19 آذر1390
هيچ وقت تا حالا اين احساس رو نداشتم. نمي خوام با كسي حرف بزنم.نه اينكه بگم مي خوام تنها باشم. نه. حس شكست دارم. حس كوچيك شدن دارم.حس له شدن دارم.همش فكر مي كنم همه فهميدن كه من چقدر كوچيك شدم. فكر مي كنم الان كه برم سركار همه از احساسم خبر دارن.اصلا دوست ندارم جايي برم.دوست دارم توي اتاقم باشم.كسي منو نبينه.كسي نبينه و نفهمه كه من چقدر كوچيك شدم.

+ 11:37