از وبلاگ یادداشت هایی برای مخاطب احتمالی
«میتونم امشب خونه تو بمونم؟»
تازه از باشگاه خارج شده بودم. داشتم از دکه سر کوچه سیگار و آبجو میخریدم...
«چی میشه، منو ببر خونهت. خیلی سردمه...»
برگشتم و نگاه کردم. زن جوان سیاهپوستی کنارم ایستاده بود. از شدت سرما لب کلفت پایینیاش را با دندان میگزید. بدنش لرز داشت. انگار فقط چشمهایش از سرما مصون مانده بود.
نمیشد از زیر نگاهش فرار کرد؛ نگاهی که تا عمق وجود آدم فرو میرفت، نگاهی بازخواست کننده، نگاهی که از دروغ سیر شده بود... . ساک بزرگ روی دوشش از جنس گونی بود و چکمههای از مد افتادهاش گلآلود. تنها چیزی که در ظاهر او جلب توجه میکرد، دستمال گردن ابریشمیاش بود؛ دستمالی مثل رنگین کمان...
خودم را به زور از زیر نگاهش خلاص کردم: «قبلا با هم آشنا شدهایم؟ منو میشناسید؟» لبخند گرمی روی صورتش دوید. لب پایینیاش را از قید دندانها آزاد کرد: «خیر. شما رو نمیشناسم. جایی هم آشنا نشدهایم...»
در صدایش انگار تمسخری پنهان بود. گفتم: «خیله خب، پس چرا من؟ چرا میخوایید تو خونه من بمونید؟»
لحظهای بیحرکت ماند، بعد ساکش را روی دوشش جابجا کرد و گفت: «چون تو نسبت به دیگران کمترین آسیب را به من میرسانی...» حالا نوبت من بود که سردم بشود: «کمترین آسیب، همینطوره؟»
انگار این زن نماد تمام زنهايی بود که تا آن روز وارد زندگیام شده بودند. گویی از زبان ایشان حرف میزد. با گفتن «کمترین آسیب را میرسانی»، به جای ایشان ستمی قدیمی را بر زبان میآورد. به جای ایشان سردش بود و به عوض ایشان سرما میپراکند.
با گفتن «تو را نمیشناسم»، میخواست وارد آن جنبه تاریک و پنهانی بشود که تا آن روز از همه زنهایی که میشناختم مخفی کرده بودم...
درباره خانوادهاش چیزی ندانستم. خودش نگفت. با خانوادهاش کاملا قطع رابطه کرده بود. متولد استانبول بود، با تحصیلات ناتمام دانشگاهی. برای گذراندن زندگی باید کار میکرد. گذران زندگی... . همه نیازها، آرزوها و رویاهایش را کناری گذاشته بود. دفنشان کرده بود. گذران زندگی یعنی تامین کرایه منزل، سیر کردن شکم، خریدن کفش... گذران زندگی!... این اصطلاح، بیماری مزمنی بود؛ بیماریای که مثل یک کابوس بیرحم امکان فکر کردن به هر چیز دیگر را از او سلب میکرد...
از پلههای آپارتمان که بالا میرفتیم، زیر چشمی پاها و قدمهایش را نگاه کردم. چنان آهسته و هراسآلود بالا میرفت که میشد فهمید بارها مهمان خانه غریبهها بوده... . وارد خانه شدیم. با ناراحتی و اضطراب همه اتاقها را نگاه کرد: «تو خونه غیر از خودت کس دیگه ای نیست، راست گفته بودی نه؟».
مطمئن که شد رفت سراغ عکسهای روی دیوار هال. نگاهشان میکرد، با دستهایی که پشتش قفل کرده بود، تا مبادا به چیزی بخورند و چیزی بشکند.
بطری آبجو را باز کردم و توی یک بشقاب هم آجیل ریختم. میز را چیدم و پخش صوت را روشن کردم. پرسید: «اینکه آدم برا خودش یه خونه داشته باشه، چه حسی داره؟ خونهای که بتونه درشو باز کنه و بره توش.»
به من گفت چند سالی است که در خانه دیگران زندگی میکند. چون هیچ وقت شغل ثابتی نداشته، دیگر نتوانسته خانهای اجاره بکند: «چند بار توی انتشاراتیها و شرکتهای بازاریابی تونستم کار موقت بگیرم. چند روز اینجا، چند روز اونجا. جایی که اینهمه کارگر سفید هست، کی به یه سیاه کار دائم میده؟... کرایهها هم بالاست. یا باید پول پیش بدی یا میخوان اجاره دو- سه ماه رو اول کار ازت بگیرن... .»
وسیله خاصی نداشت. تمام داراییاش را توی ساکش به دوش میکشید... . روزها به خاطر آگهی استخدام روزنامهها را ورق میزد و عصرها، به امید فردا در کافهها، بارها و سرکوچهها به دنبال کسی بود که «کمترین آسیب» را به او برساند...
آن شب کمی که حرف زدیم، انگار حضورم را از یاد برد و شروع کرد به حرف زدن با خودش. حرف میزد و گریه میکرد. بلند شدم برایش رختخواب بیاندازم. همینکه دید رختخوابش را توی هال انداختم، متحیر، با نگاهی ترحمآور و صدایی لرزان گفت: «مگه با هم نمیخوابیم؟ مگه نمی خوایی سکس بکنی؟» میخواست جنبه پنهان و تاریکی را آشکار کند که تا آن زمان، با دلهره، از همه زنهایی که دوستشان داشتم مخفی کرده بودم...
یکهو بلند شد و تند لباسهایش را کند. با عصبانیت داد کشید: «یالا […] این حقته، منو از کوچههای سرد به خونهت آوردی، یالا، بیا...»
من هم صدایم را بلند کردم: «بسه دیگه، کافیه، تمومش کن.» به محض گفتن این حرف دیدم که لباسی تنش نمانده و چشمم افتاد به سوختگیهای زیر شکم و اطراف اندام زنانهاش؛ سوختگیهایی عمیق که با سیگار ایجاد شده بود... . فریاد زدنم را مسخره و زجرآور حس کردم... . زن از عذاب به خودش پیچید. به نفس – نفس افتاده بود. با خودش حرف میزد: «یالا بیا... بیا، اما سیگارتو رو بدنم خاموش نکن...»
بازوهایش را آرام گرفتم و تا رختخواب بردمش. مستاصل بود. لباسهایش را تنش کردم و لحاف را رویش کشیدم. اشکهایش را پاک کردم... . با لبهای لرزانش میگفت: «زود باش. اگه […] پیراهناتو اتو میزنم، لباسای کثیفتو میشورم...» آرامش کردم. با تمام وجود نگاهش کردم تا قیافهاش برای همیشه در خاطرم بماند. بعد خم شدم و تلخناکیاش را بوسیدم.
رفتم توی اتاقم. من هم مثل او مستاصل بودم و خسته. زود خوابم برد... . صبح که بیدار شدم، دستمال گردن ابریشمیاش را روی بالشم دیدم... دستمال را روی بالشم کشیده بود و غیر از من هیچ کس توی خانه نبود...
کمترین آسیب
جزمی ارسوز/ ترکیه